تبليغاتX
دلتنگی های آدمی

دلتنگی های آدمی

برای نوشتن آدم بهانه میخواد..بهانه ی من چیه ؟نمیدونم..واسه همین این اواخر کم مینویسم. چون اینجا در درجه ی اول واسه دل خودم مینویسم. دلم هم که ظاهرا رفته توی کما!واسه همین یه کمی بیخیال همه چیز شدم..آدم های اطرافم خیلی غریبن!طبق معمول در ظاهر همه چیز اوکیه اما میدونم فقط حفظ ظاهر میکنن.

راستی شما میدونید آدم مزدور به کی میگن؟ توی محیط کارم آدمهایی رو میبینم و مجبورم با افرادی برخورد داشته باشم که در طی این 28سال ندیده بودم! رئیسم میگه این ناملایمات توی محیط کاری باعث تغییرت میشه!!!و میگه اگر که همیشه همه چیز بر وفق مراد باشه آدم پیشرفت نمیکنه! تغییر هم نمیکنه!اما به نظر من محیط کاری باید سالم باشه و بدون تنش..اینطوری بازده کار بیشتر میشه،من اصلا در این زمینه باهاش موافق نیستم!البته خوب توجیه خوبیه واسه تبرئه کردن رفتارهای زیردستاش! در مورد مزدور که گفتم..توی یکی از بخش های مجتمع 2تا خانم هم سن و سال خودم هستن که البته به نوعی منشی و حسابدار محسوب میشند..این 2نفر از کسی فرمان میبرند که توی چند پست قبلی سربسته گفتم بدجوری روی نرو من قدم میزنه..حالا قضیه اینه که اینا رفتارشون با من دقیقا همبستگی مثبت داره با رفتار رئیسشون با من! اوایل فکر میکردم اشتباهی از من سر زده که اینطوری رفتار میکنن، اما کم کم متوجه شدم که این برخوردها هماهنگه!
اصلا حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی پاچه خوار کسی باشم یا دم کسی رو ببینم..نمیدونم شاید واقعا این مسئله با احتیاج رابطه ی مستقیم داره!حداقل خدا رو شکر میکنم که اونقدر محتاج نیستم که بخوام مزدور باشم!البته نمونش در این سرای کهن!!فراوونه!!من واقعا تا حالا با همچین آدم هایی برخورد نداشتم چون همیشه توی محیط آموزشی بودم کمتر از این قبیل رفتارها و آدم ها دیدم..آدم هایی که به خاطر برخوردشون با همه نوع قشری به نوعی مثل خودشون شدن..نمیتونم بپذیرم که یه خانم اون ظرافتی که باید رو از دست بده و تبدیل به یک موجود خشک و خشن بشه که دیگه اثری از ظرافت زنانگی درش نباشه..خلاصه که انگاری آستانه ی صبرم یه کوچولو بالاتر رفته و بقول معروف پوستم داره کلفت میشه!

پی نوشت 1: به میمنت و مبارکی دخترها و پسرهای کلاسم یا نامزد کردن یا با هم دوست شدن [نیشخند]آدم انقدر بی جنبه آخههههه!الآن تنها دختر مجرد و تنها توی کلاس منم!!! البته خوب بقول یکیشون کلاسم سبب خیر شد!

پی نوشت 2: هوراااا3 فصل پایان نامه تکمیل شد....البته با خون دل و فکر میکنم دلیل استرس و بی انگیزگی که این چند وقته دارم همین تز باشه.


نوشته شده در 2012/5/13ساعت 10 PM توسط سایه| |

امروز رو همیشه دوست داشتم. نه از زمانی که خودم تدریس میکنم بلکه از زمانی که تحصیل رو شروع کردم.از اونجا که شاگرد درس خون هم بودم و مورد لطف معلم ها واسه همین ارادت خاصی نسبت به این روز داشتم..بماند که یه دانشگاه رفتیم و کلا همه ی اون 12سال بر باد فنا رفت..اما خوب هیچوقت نشده اسم یکی از این فرشته ها فراموشم بشه. حالا که خودم نیمچه مدرس شدم میفهمم که این کار چقدر زحمت داره  و چقدر انرژی میبره تا همون بقول معروف 1کلمه رو دانشجو یاد بگیره.به دوستای وبلاگی گلم هم که هر مقطع و مکانی تدریس میکنن از جمله مسی خانوم خودم تبریک میگم این روز رو.

پی نوشت : این روزا با خودم حرف میزنم!دیگه نوشتنم افاقه نمیکنه..بلند با خودم حرف میزنم! به سلامتی و دل خوش چند وقت دیگه کارم به تیمارستان میکشه احتمالا(;

پی نوشت : کارهای پایان نامه داره مثبت پیش میره و از این بابت خوشحاااااالم

پی نوشت : این چند روزه رفته بود ولایت دانشگاه (بقول آقای دکتر) و اتفاقاتی بسسسسس جالب رخ داد.. خیلی خوش گذشت جای شما خالی

نوشته شده در 2012/5/1ساعت 5 PM توسط سایه| |

جالبه..چند روز بعد از گذاشتن پست قبل ایمیلی با این مضمون خوندم:

هرزگی

 عمه بلقیس می گفت هیچ چیز بدتر از زن هرزه نیست. مشکل اینجا بود که از نظر عمه بلقیس همه چی هرزگی بود. سیگار کشیدن، با صدای بلند خندیدن، آدامس جویدن، دامن بالای زانو پوشیدن و خلاصه هرکاری که بقول خودش “جلف” باشد. دخترها و زنانی هم که در چارچوبهای عمه بلقیس نمی گنجیدند هرزه بودند و تکلیفشون معلوم بود.
 
عمه بلقیس شوهری داشت که برعکس عمه جان عاشق زنهای هرزه بود. از سال دوم ازدواجشان شوهر عمه بلقیس مشغول زنهای هرزه بود. قبل از این که گناه رو گردن شوهر عمه ام بیاندازید باید بگم که اون خدا بیامرز همه ی تلاشش را کرد که این کار را نکند، اما عمه بلقیس حتی نزدیکی با شوهرش را هم با اکراه انجام می داد. خودش با افتخار می گفت که ”از بس خانم است حتی به شوهرش هم ماچ نمی دهد”. یک بار هم که شوهر عمه ام براش یک لباس خواب نازک خریده بود عصبانی شده بود که این لباس مال فلان کاره هاست. شوهر عمه ام هم گذاشته بود رفته بود سراغ فلان کاره ها. عمه ام هم همه ی عمرش خانمی کرد و به روش نیاورد. از من بپرسی ته دلش خوشحال هم بود که شوهرش جای دیگری “هرزگی“هایش را می کند.
من توی یک همچین خانواده ای بزرگ شده بودم. توی ذهن من البته هرزگی به اون غلظت نبود. به نظر من هرزه کسی بود که روابط تعریف نشده ی خارج از ازدواج داشته باشد. برای همین هم خیلی زود ازدواج کردم. از شانس بد شوهرم انزال زودرس داشت. هیچ هم به روی خودش نمی آورد. وقتی آخر با کلی صغرا کبرا بهش گفتم عزیزم، پس من چی؟ گفت: تو هم اگه هرزه نبودی زود ارضا می شدی. گفتم ولی رابطه جنسی با تو از وقتی تصمیم می گیری تا وقتی تموم میشه همه اش 3 دقیقه طول میکشه. گفت تو اگر زن زندگی بودی تو همین سه دقیقه سه بار به ارگاسم می رسیدی. تو حتما قبلا با این و اون بودی و واسه همین اینجوری شدی و خلاصه تو هرزه ای. شوهرم اعتقاد داشت که هرزه یعنی زنی که با شوهرش ارضا نشود.
شروع کردم به مردهای دیگه فکر کردن، اونها هم بو می کشیدن، می اومدن، نخ می دادن، راهنما می زدیم. همه ی ذهن من شده بودند مردهای دیگه… این که هرکدوم چند مرده حلاجند، آیا خیلی بدتر از شوهرم هستند؟ خیلی بهترند؟ اصلا ارضا شدن تو بغلشون چه حالی داره. لمسشون، نوازششون، بوسیدنشون… همه اش روی لبه ی خیانت بودم. دلم میخواست و دست و دلم می لرزید. دست خودم هم نبود. تو اون مقطع تعریف جدیدی از هرزگی توی ذهن من نقش بست: هرزه کسی است وقتی با یک نفر است به دیگری فکر کند. من هم که نمی خواستم هرزه باشم طلاق گرفتم.
بعد از طلاق فکر می کردم میرم با یکی دوست میشم و با هم می مونیم و این ماجرا تمام میشه. اما کور خونده بودم. البته صادقانه بگم، هیچ کدوم به بدی شوهرم نبودند. هیچ کدوم انزال زودرس نداشت. اما هرکی یک دردی داشت. یکی خسیس بود، یکی معتاد، یکی با شونصد نفر دیگه هم بود... اینجوری شد که افتادم توی یک دور احمقانه حسن و حسین. حسن می رفت و حسین می آمد. هر کس می اومد با خودم می گفتم این دیگه خودشه... اما خوب، اون خودش نبود. تعداد آدمهایی که باهاشون رابطه جنسی داشتم شروع کرد به زیاد شدن، از اون عددی که می خواستم گذشت. تو ذهن من این بود که فوقش با چهار تا آزمون و خطا به نتیجه می رسم. چهار تا شد چهل تا و من حتی نزدیک هم نشده بودم. در این زمان مفهوم جدیدی از هرزگی توی ذهنم نقش بست: هرزه کسی است که با تعداد زیادی مرد خوابیده باشد.
سالها گذشت، من رسما تبدیل به آدم هرزه ای شده بودم. راستش مدتها بود که دیگه از اولش می دونستم آخرش خبری نیست. با آدمهایی خوابیدم فقط برای اینکه با بقیه فرق داشتند. فقط برای اینکه عشقم می کشید. با آدمهایی خوابیدم که حتی اسمشون یادم نیست. کم کم خوابیدن با آدمهای مختلف شد تفریح... هرکس یک مزه ای داشت، یک حالی، یک آنی. مثل ناخنک زدن به یک سفره ی پر از تنوع و رنگ و بو و مزه بود. الان دیگه راستش اصلا دلم نمی خواد پیش کسی بند بشم. یعنی اون آدمی هم که روز اول دنبالش می گشتم اگر فردا بیارن دم در تحویلش بدن یک شب باهاش میخوابم و فردا ولش می کنم. میرم بگردم ببینم بقیه چه مزه ای دارن. حالا دیگه خود مزه کردن برای من مزه میده. این روزها تعریف من از هرزه آدمی است که میخواهد با ناخنک زدن شکمش را پر کند.
هرزگی جنسیت ندارد. زن و مرد به یک اندازه می توانند هرزه باشند. هرزه شدن یک اتفاق بامزه است. بیشتر هم تقصیر اون کسی است که دم از نجابت می زند. مثلا اگر شوهر من انزال زودرس نداشت من اصلا توی این مسیر نمی افتادم، مسوول هرزگی من شوهرم است. همان طور که مسول هرزگی شوهر عمه ام، عمه بلقیس سرد مزاج بود. راستی من هنوزم نمی دونم هرزگی دقیقا چیه؟ تعریف عمه بلقیس؟ تعریف من؟ تعریف مصباح یزدی؟ البته هر کدام از این تعاریف هم که باشد دیگه برای من فرقی نمی کند.
پی نوشت: اینکه بخوام دربارش قضاوت کنم واقعا سخته.. و اینکه در نهایت کی مقصره؟ و اصلن چرا اینجوری میشه؟
نوشته شده در 2012/4/22ساعت 6 PM توسط سایه| |


دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

در این سکوت حقیقت ما جاریست..اگه من چند سال زودتر با شاملو آشنا میشدم میرفتم مریدش میشدم..واقعا این کار رو میکردم..

دوست دارم جو اینجا مثبت باشه..مثل همه ی جاهایی که حضور دارم و سعی میکنم انرژی مثبت بدم..اما اینجا تنها جاییه که میتونم خودم باشم ..بدون اینکه نگران چیزی باشم...

گم شدم! اما زحمت پیدا کردن خودم رو به خودم نمیدم..حرفی نیست..بجز سکوت.خنده های مصنوعی..چی شد که اینجوری شدم؟ از وقتی هویتم ازم گرفته شد! من واقعی کدومم؟ نمیدونم...دلم برای خودم تنگ شده.برای درد دل با خودم، حرف زدن، خندیدن، حتی گریه کردن! اون می ناب الآن باید بیاد به فریادم برسه!شاید توی مستی خودم رو پیدا کنم و با خودم روراست بشم..

راستی یه سئوال!هرزگی یعنی چی؟ اصلا به کی میگن هرزه؟ خیلی دوست دارم معنای واقعیش رو بدونم..اینجا هر کسی یه تعریف از هرزه داره! گیج شدم..نمی دونم کدومش درسته!




نوشته شده در 2012/4/17ساعت 9 PM توسط سایه| |

همیشه ذهنیتی که از آدم های دور و برمون پیدا میکنیم حتی 50% واقعیتشون هم نیست. این چند وقت فکر میکردم اون کسی که توی محیط کار روی نروم قدم میزنه ذاتا خبیثه! اما واقعا اینطور نیست الآن فهمیدم که میخواد من نرمش بیشتری از خودم نشون بدم و بیشتر باهاشون بقول معروف اختلاط کنم..اما خاصیت من اینجوریه که وقتی از لحاظ روحی با محیط سازگار نیستم بطور غیر ارادی سکوت میکنم..و این سکوتم مایه ی عذاب میشه..و چون اکثرا من رو میشناسن و میدونن از اون دخترای شیطونم که یک جا بند نمیشم این سکوت واسشون معنادار میشه.. واسه خودمم خیلی جالبه..توی چند سال اخیر این خصلت شدت پیدا کرده..

سیر نزولی ای که دارم طی میکنم تا 1فرسنگ زیر زمین پیشرفت کرده..گرفتار خلسه ای شدم که دستم رو از پشت بسته و قدرت هر کاری رو ازم گرفته..به 1 اهرم فشار احتیاج دارم که موتورم رو روشن کنه..

پی نوشت 1: قراره با یکی از همکارها بریم ایروبیک!!!پروژه ی جدیدمه!فقط جایی نزدیک محل کارمون باشه که ساعت 7:30 صبح هم کلاس داشته باشه!به نظر شما پیدا میشه؟!!!!!

پی نوشت 2: 1 پروژه ی جدید دیگه هم دارم که فعلا مسکوت باقی میمونه تا زمان اجرا...

پی نوشت 3: در جواب این سئوال که "تعطیلات عید را چگونه گذراندید" باید بگم که اییی بدک نبود. در واقع خوب بود. مثل همیشه 90% روز ها حدود 40 نفر آدم از صبح تا شب یکجا جمع میشدند و هرکدوم به نحوی خوش میگذروندند.امسال جای چند نفر توی این جمع خالی بود..نمیتونم بگم از این بابت خیلی ناراحت بودم اما خوشحال هم نشدم.طبق معمول هرساله ی نوروز به هیچ کدوم از کارهای عقب افتاده ای که قرار بود برسم نرسیدم (که به هیچ وجه جای تعجب نداره)

نوشته شده در 2012/4/5ساعت 9 PM توسط سایه| |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار...
اولین پست سال 91!
میخوام چند تا آرزو کنم واسه خودم و همه ی اونهایی که دوستشون دارم..امیدوارم امروز همه با دل خوش سرسفره جمع شده باشن که بدون اون واقعا کمیت آدم لنگ میمونه!امیدوارم قدر حضور همدیگر و الآن که سالم و سلامت هستیم بدونیم که افسوس هیچ فایده ای نداره! و امیدوارم توی سال جدید چشم هامون رو بهتر باز کنیم و واقعیت ها رو ببینیم و صرفا در پی کنار اومدن نباشیم!
این چند وقته اتفاقاتی افتاده که دارم متوجه میشم حرف های که یک عمر میشنیدم و فکر میکردم فقط کلیشه هستن معنا و مفهومی ورای کلیشه و نصیحت دارن! (انقدر که نصیحت به خوردمون دادن فقط گوش میکنیم حتی به محتوای مطلب فکر هم نمیکنیم!) واسه همین هم این آرزوها رو واسه همه میکنم...میدونید چرا؟؟ چون به قول یک نفر که اسمش خاطرم نیست "خیلی زود دیر میشه" که واقعا همینطوره..
پی نوشت : امروز اییی بدک نبود، درواقع خوب بود..امسال کارهای مهمی دارم .فکر میکنم سال 91 یکی از مهم ترین سال های زندگیم باشه.. هم باید دفاع کنم و هم بعد از اون پذیرش بگیرم ( چه با تو چه بی تو!)خلاصه کلی تلاش روی سرم آوار شده:)
اصل نوشت : راستش امشب بیشتر واسه این اومدم که مجددا به همه ی دوست های وبلاگیم سال نو رو تبریک بگم و آرزوهای خوب خوب واسشون داشته باشم..امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه
نوشته شده در 2012/3/21ساعت 3 AM توسط سایه| |

امنیت شغلی!اصطلاحی که بارها به گوشم خورده بود اما مثل همه ی آدم های بیرون از گود صرفا در برابرش شعار داده بودم! اینبار قضیه فرق میکنه..دارم حسش میکنم. و تازه دارم(یه کمی) میفهمم که عدم امنیت شغلی میتونه چه استرس و اضطرابی با خودش بهمراه داشته باشه.

طی این چند سال توی تدریس و ترجمه کارم نسبتا خوب بوده و هیچوقت نگران این نبودم که بدون مشتری  یا کلاس بمونم..اما از وقتی میرم مجتمع و بصورت پارت تایم توی بخش اداری هستم تازه دارم میفمم که قرارداد یعنی چی! از اونجا که هنوز قراردادی عقد نشده و صرفا اظهار خرسندی فرآوان!!! مدیر مجتمع از بابت حضور من به عنوان مدییییررر دپارتمان زبان (بماند که لقب مدیر در این قسمت کاملا فرمالیته عنوان میشه و خارج از تعریف هستش!) شامل حالم میشه یه جورایی احساس پا در هوایی میکنم.

این احساس تعلیق باعث شد ذهنم درگیر اصطلاح امنیت شغلی بشه. به خودم نگاه میکنم..من که قراره صرفا تا دفاعم یا نهایتا تا زمانی که پذیرش بگیرم اینجا باشم، نیاز مالی هم ندارم، چند سر عائله هم ندارم تازه شغل انتخابی پدر و تدریس جای دیگه و ترجمه توی خونه هم هست...با تمام این حرفها میترسم..از اینکه یه قرارداد حتی واسه یک سال هم ندارم و هر آن به محض ارائه ی برنامه های آموزشی براحتی من و دست به سر کنن.( البته صرفا قضیه ی قرارداد نیست اینطوری احساس حماقت میکنم از اینکه اجازه بدم کسی سوء استفاده کنه.) اما باعث شد عمیق تر به اونهایی فکر کنم که توی شرایطی به مراتب بدتر از من هستن. به کسی که خودش نون آور خونوادست و هر روز باید دست و دلش از شنیدن کلمه ی نیروی مازاد،اخراج و ... بلرزه.

دل نوشت: و باز هم اون احساس تهی بودن من ودر برگرفته ..شدم آهنربا! هر قدم که نزدیک میشی من یک قدم به عقب میرم و این عقب گردها همچنان ادامه داره...دیگه نمیتونم به احساسم اطمینان کنم انقدر که اشتباه میکنه...

پی نوشت: تا حالا کلاسی نداشتم که انقدر مبتدی باشن واسه همین جلسه ی اول که وارد شدم و دیدم شاگردام انگار دارن به کسی گوش میدن که به زبان مغولی باهاشون حرف میزنه با خودم گفتم که کلا این ترم رو فقط باید صرف این کنم که اینا متوجه منظورم بشن!اما الآن که چند جلسه میگذره با کمال تعجب میبینم که چقدر پیشرفت کردن و همین واسم کافیه .. خداییش هیچ کاری رو با تدریس عوض نمیکنم .

  

نوشته شده در 2012/3/9ساعت 6 PM توسط سایه| |

                     

توی اتاق طبق معمول تنها نشستم، اتاقی که به دلیل اسباب کشی کأنهو شهر شام شده..خدا به داد برسه من که از فکرشم رعشه به تنم می افته..کی میخواد این وسایل رو جمع کنه!بعدشم دوباره برگرده همینجا توی این خونه!!!!البته از اونجایی که من مشغول بکار هستم خیلی هنر کنم اتاق خودم رو تخلیه میکنم

فردا هم که به سلامتی و میمنت ا ن ت خ ا ب ا ت ه! واقعا به به!

حس نوشتن دارم اما نمیدونم چی بنویسم..پوزیشنم الآن منحصربفرده!پاهام رو توی دلم جمع کردم بعدش لپ تاپ رو طوری روی دلم گذاشتم که خودمم نمیدونم چطور تعادلش حفظ شده..

چقدر خوبه که الآن آدم هایی رو که با دیدنشون حس خوبی بهم دست نمیده نمیبینم!

راستی یه بنده خدایی چند سالی هست که دست از سر ما بر نمیداره!به نظر شما چکارش کنم؟!! خودمم نمیدونم دیگه چجوری باید بهش نه بگم..چقدر خوبه که من پسر نیستم..وگرنه عمرا منت هیچ دختری رو نمیکشیدم

حال خاصی دارم!ای کاش الآن جایی بودم که دوست داشتم..

دیروز اتفاق جالبی توی کلاسم افتاد!البته جالب که چه عرض کنم!یکی از شاگردها(دختر۲۸ ساله) واسه اولین بار وارد کلاس شد و به همکلاسی های پسر ترم پیشش دست داد و ..

منم چیزی نگفتم (در واقع اصلا واسم مهم نبود هرچند که توی محیط کلاس نباید این کار رو میکرد) اما بچه های دیگه آخر کلاس اظهار نارضایتی کردن، خلاصه همکارم هم گفتش که باید تذکر بدم!!!(فکککککررر ککننییید من باید ن ه ی از م ن ک ر بکککنننم )چون که وجهه ی خوبی واسه مجتمع هم نداره. منم شنبه کلاس ا ر ش ا د دارم با اون خانوم

میدونید..من خودم هم آدم مقیدی نیستم اما تا حدی معتقدم به اینکه آدم هر جایی باید مطابق با اصول هموجا رفتار بکنه..واقعا نمیدونم چی باید به یک دخترخانم ۲۸ ساله که خودش عاقل و بالغه بگم!!!

نوشته شده در 2012/3/1ساعت 11 PM توسط سایه| |

چند وقت که به اینجا دسترسی نداشته باشم و ننویسم انگار چیزی گم کردم...این مدت درگیر کار و سفر بودم، هیچوقت دلم نمیخواد تمام وقتم صرف یک کار بخصوص بشه، حالا اون کار هر چی میخواد باشه. اونطوری احساس میکنم آزاد نیستم تبدیل به رباطی میشم که صرفا روی انجام یک کار تمرکز داره و هیچوقت خارج از برنامه عمل نمیکنه.

تقریبا با محیط کار وفق پیدا کردم البته خوب ظاهرا واسه یکی از افراد رقیب محسوب میشم (درصورتیکه کار من و اون هیچ سنخیتی با هم نداره!) و هر از چند گاهی هدف تیرهایی که به سمت ما نشانه میگیره قرار میگیریم ولی جاخالی میدیم و فعلا هم خدا رو شکر چیزی به ما اصابت نکرده:) از اونجایی هم که در حال حاضر به ما احتیاج دارن و کم توقع تر از ما هم پیدا نکردن دودستی بهمون چسبیدن و احتمال میره که تا افتادن کار روی غلتک پستمون محفوظ بماند اما بعد از اون دیگه خدا میدونه چی به سر ما میاد.

خودم رو تا حدی فراموش کردم دلم میخواد توی این کار موفق بشم که اگر اینطور بشه خیلی چیزها رو به خودم ثابت میکنم واسه همین سعی میکنم تلاشم حداکثر باشه با اینکه همه میگن تمام اونچه که در چنته دارم رو واسشون رو نکنم اما از اونجایی که ما ایده آلیست هستیم و دوست داریم هرجا هستیم رتبه اول باشیم (همونطوری که رتبه اول شیطنت در کلاس و همچنین ساعات خواب بودیم:) ) اینجا هم ترجیح میدیم تمام تلاشمون رو بکنیم.

پی نوشت: چند روز پیش تست تعیین سطح داشتم. توی بخش شفاهی از یه آقای 27 ساله خواستم خودش رو معرفی کنه که خوب کلمه ی (introduce) رو بلد نبود واسه همین پرسیدم (what's ur name) در جواب گفت:I name is Ali.من که دیگه عنان خنده از دست داده بودم به سختی خودم رو کنترل کردم..بقول یکی از دوستام وقتی جریان تعیین سطح این گروه رو واسش تعریف کردم میگفت اینا توی غار زندگی میکردن؟؟؟!!!بقیه ی گروه که دیگه واقعا اوضاع نایسامانی داشتن! اما در کل از زمانی که کلاس ها شروع شده احساس بهتری دارم انگار توی محیط کار این کلاس ها واسم زنگ تفریحن:)

پی نوشت: دیشب فیلم Exam رو دیدم فوق العاده بود خیلی جریان فیلم رو دوست داشتم

نوشته شده در 2012/2/26ساعت 9 PM توسط سایه| |

مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشنی می راند و می گفت: من علم دریانوردی و کشتیرانی خوانده ام. در این کار بسیار تفکر کرده ام. ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می رانم. او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می راند. آن ادرار دریای بی ساحل به نظرش می آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ، چرا که بینش و آگاهی وی اندک بود.جهان هر کس به اندازه ی ذهن و بینش اوست....

چند روز پیش پدر یک فایل pdf بهم داد که چند داستان از مثنوی به نثر بود. این یکی خیلی به نظرم جالب اومد و این مسئله که بزنم به تخته از این دسته آدم ها کم نیستند در مملکت ما! نمی دونم دلیلش چیه که آدم ها نمی تونن این مسئله رو بپذیرن که به هر مقطع و پست و مقامی میرسن یک نفر قبل از اونها اونجا بوده! فکر میکنم اگر که این نکته رو مد نظر قرار بدیم خیلی زندگی رو واسه خودمون و دیگران راحت تر میکنیم!

همینجوری نوشت: از دیروز وقت آزاد که پیدا میکنم کتاب "ماندن در وضعیت آخر رو میخونم". شاید خیلی زودتر از اینها باید این کار رو میکردم. خوندن اینجور کتاب ها هر از گاهی واقعا تأثیرگذاره.


نوشته شده در 2012/2/14ساعت 11 PM توسط سایه| |

امشب با 28سالگیم خداحافظی کردم.سال بدی نبود اما چندان خوب هم نبود..از سر شب طبق معمول سیل تماسها و پیامک های تبریک همراه با شوخی و اصطلاحات با نمک به دلیل تقارن تولد بنده با روز پیروزی انقلاب از جانب دوست و فامیل سرآزیر شده! آخه بابا گناه من چیه این وسط؟!!! فقط یک ساله دیگه مونده تا با دهه ی دوم زندگیم خداحافظی کنم..ترجیح میدادم توی این سن پربارتر باشم اما خوب از وضعیت فعلی هم ناراضی نیستم. دلم میخواد صبح که بیدار میشم یه چیز خاص ببینم...(این قسمت کاملا فی البداهه و احساس درونی و آنی همین الآنم بود!)میدونید...نکته ی جالب توجه اینکه همیشه روز تولدم کسانی بهم تبریک میگن که من اصلا فکرشم نمیکنم!خوب دیگه اینم از مزایای متولد شدن در یک روز خاصصصصه!!!

منتطر تبریک شخص خاصی هستم؟!نه!خوبه یا بد؟!نمیدونم! یه چیز بگم؟؟امسال برخلاف همیشه هیچ حس خاصی ندارم..بیشتر این سالها جشن تولد میگرفتم کلی ذوق داشتم،همیشه روز تولدم واسم خاص بود اما حالا به نوعی بی تفاوتم.نمی دونم چرا ..نه اینکه نا امید باشم یا مشکل به خصوصی باشه اما همیشه روز تولدم شور و شوق بیشتری داشتم.. در هر صورت امیدوارم  در 29سالگی پربار تر و موفق تر باشم:)

نوشته شده در 2012/2/11ساعت 2 AM توسط سایه| |

این چند ماه اخیر به دلایلی سفرهای چند روزه زیاد داشتم. 3شنبه شب هم حدود ساعت 12 نیمه شب پرواز بود که با توجه به بخت و اقبال ما و بارانی بودن هوا پرواز حدودا 1:45 صبح انجام شد. حالا شما در نظر داشته باشید که شرکت هواپیمایی مربوطه یکی از بدترین ها بود که در شرایط عادی هم حین پرواز گویی پشت تراکتور نشستین.حالا اون شب که بارش شدید هم مزید بر علت شد و بالاخره خلبان شخصا از پشت تریبون!!!اعلام کردن که امشب تکان های بسیاری رو در حین پرواز در پیش داریم و اینکه به خودمون مسلط باشیم. دردسرتون ندم همین که نطق جناب خلبان به اتمام رسید هواپیما چنان تکانی خورد که مسافران به سختی خودشون رو کنترل کردن.در این میان پشت سر من یک آقای کهن سال و دو خانوم میان سال نشسته بودند که متوجه شدم آقا دارن اشهدشون رو میخونند و در ادامه آیت الکرسی و به خانومها هم گفتن همین کار رو بکنند. من که از طرفی کمی دلهره بهم دست داده بود از عکس العمل اون آقا خندم گرفته بود که یهو آقا بلند گفتن برای سلامتی همه ی مسافرا صلوات...اینجا بود که من دیگه کنترل خودم رو از دست دادم از شدت خنده.البته خندم به این دلیل بود که صحنه های فیلم ارتفاع پست برام تداعی شد. بالاخره سرمهماندار اعلام کرد که هواپیما در حال ارتفاع کم کردنه و همه نفس راحتی کشیدن که ناگهان دوباره اوج گرفت و با شنیدن صدای خلبان از پشت میکروفون من دیگه مطمئن شدم داریم سقوط میکنیم..خوشبختانه خلبان اعلام کردن باند برای چند دقیقه به دلیل مشکلات فنی!!! بسته است و در این چند دقیقه بر فراز آسمان شهر ... پرواز میکنیم و شما هم لذت ببرید!!!خلاصه که اون پیرمرد اون شب چند باری ملت رو مجبور به صلوات فرستادن کردن. در گیر و دار صلوات فرستادن ها یک پسر جوون به پیرمرد گفت: "آقا بسه دیگه هر چی میخوای بگی تو دلت بگو"!نمیدونم شاید واسه بقیه هم این جریان مثل من شده بود چون همه تکان ها و تأخیر در فرود رو فراموش کرده بودند و به حرف های پیرمرد میخندیدند(همون طور که گفتم خنده از بابت ذکر گفتن پیرمرد نبود ..) اما میدونید..احساس کردم هم پیرمرد و هم پسری که اون حرف رو بهش زد هر دو داشتن به نوعی استرس و ترسشون رو تخلیه میکردن.. (خلاصه که سفر پر ماجرایی بود)

در این اثنا به این هم فکر کردم که اگه واقعا اتفاقی بیفته آیا اونقدر فرصت دارم که یه تماس ثانیه ای با خانوادم داشته باشم؟!(که قطعا نداشتم) اما دیدم اگر که واقعا هم اتفاقی می افتاد چیزی رو از دست نمیدادم چون در قبال کسی مسئول نبودم.شاید اگر که مادر بودم یا حتی همسر قضیه یه مقداری فرق میکرد اما الآن نه! درسته پدر و مادر و برادرام خیلی ناراحت میشدن اما واقعا باری روی دوشم نبود..


نوشته شده در 2012/2/3ساعت 10 PM توسط سایه| |

عارضم به خدمتتون که پس از کلی جر و بحث و استدلال منطقی و احساسی با پدر محترم بالاخره تصمیم بر این شد که هر دو شغل رو توأمان داشته باشم. هر چه ایشون میگفتند نره ما میگفتیم بدوش!هر چه گفتن بابا تو اصلا کشش 13 ساعت کار رو نداری ما مصر بر رفتن بودیم!خلاصه قرار شد تا زمان شروع کار دولتی بصورت تمام وقت و بعد از اون پاره وقت برم مجتمع(خصوصی). چشمتان روز بد نبیند که رفتن ما به مجتمع همان و مسرت بیش از حد از رد نکردن کامل شغل دولتی همان! جو مجتمع با چند سال پیش خیلی فرق کرده بود و خلاصه به عنوان شغلی که بشه روش حساب کرد نیست.همان موقع یاد نظر جناب آقای عاملی عزیز افتادم که نوشته بودند حالا که 40 رو رد کردم به صحت گفته های پدرم پی میبرم...البته از طرفی به دلیل کسب یک تجربه ی بسیار جدید و از طرف بسیار مهم تر به دلیل حفظ آبرو در خانواده عجالتا این سنگر رو حفظ میکنیم...

پی نوشت : آقای فرهادی عزیز واقعا دست گلتون درد نکنه که در این وانفسای ایران افتخار آفریدید.

پی نوشت : توی این چند روز دو فیلم "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" رو چندین بار دیدم واقعا تأثیرگذار بودن..کل دو فیلم حول محور دیالوگ میچرخه و همه ی زیبایی اونها به همین دیالوگ هاست.

نوشته شده در 2012/1/27ساعت 12 PM توسط سایه| |

زندگي با همه ي وسعت خويش

محفل ساكت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست

اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي جنبش جاري شدن است

از تماشاگه آغاز حيات

تا به جائي كه خدا ميداند.....

 
 

                                                  سهراب سپهری

این متن رو بصورت پیامک توی گوشیم ذخیره دارم.هر بار برای یکی از دوستام ناراحتی یا مشکلی پیش میاد این پیامک رو واسش میفرستم. الآن احتیاج دارم یه نفر  این متن رو برای خودم اس ام اس کنه تا واسم یادآوری باشه. توی این لحظه حکم یه قایق بدون سرنشین و پارو وسط دریا رو دارم. چرا آدم مجبوره همیشه تصمیم بگیره و ریسک کنه و ترازو بیاره وسط و ...آدم ضعیفی نیستم، واقعا نیستم! اما این روزمرگی داره بدجوری آزارم میده. حالا رفتی سر کار، دکتری هم قبول شدی یا رفتی اون طرف، ازدواج کردی و احیانا بچه دار هم شدی و ...!نهایتش؟!آره خوب من دلم میخواد همیشه خوب باشم،مثمرثمر واقع بشم،اطرافیانم رو هم در حد امکان راضی نگه دارم و خلاصه در حد توانم جوری باشم که دست آخر حرفی از خودم واسه گفتن داشته باشم اما گاهی (مثل الآن) شدیدا کم میارم. وقتی بخودم نگاه میکنم میبینم خیلیییییییی تغییر کردم، که البته تغییر لازمه ی رشد انسانه!اما شاید زودتر از اون چه فکر میکردم بزرگ شدم، اونقدر که وقتی الآن خودم رو با چند سال پیش مقایسه میکنم فرسنگها فاصله میبینم...

پی نوشت: خدا رو شکر از شر ترجمه فعلا راحتم و احتمالا از امروز نوشتن تز رو شروع میکنم(خدا به داد برسههههD:)

پی نوشت: دیشب به دعوت یکی از دوستان در مجلس عزاداریشون شرکت کردم، سخنرانشون صحبت هایی میکردن که من از دوران طفولیت همه رو حفظ بودم(با وجود اینکه چندین سال بود به اون صورت اینجور جاها نمیرفتم.) خلاصه به دوستم گفتم ای بابا چرا اینا یکمی آپ دیت نمیشن،دوستم هم گفت داستان رو که نمیتونند تغییر بدن میخوای تو برو واسشون انگلیسی تعریف کن که آپ دیت باشه!!جاتون خالی نباشه زورکی جلوی خندمون رو گرفتیم که آبروریزی نشه.


بعد نوشت: دلم تنگ شده...



 
نوشته شده در 2012/1/22ساعت 4 PM توسط سایه| |

با انتخاب زندگی می کنیم نه با شانس

خداوند از کسی نمی پرسدکه آیا او زندگی را می پذیرد.این انتخاب نیست .باید آن را قبول کنیم .تنها انتخاب ما این است که در باره چگونگی زندگی کردنمان تصمیم بگیریم.

مهمترین انتخاب های ما:

می توانیم منش شخصیت و بطور کلی کسی را که دوست داریم به او تبدیل شویم را انتخاب کنیم.          

آزادیم که ارزش های خود را تعیین کنیم.

می توانیم تصمیم بگیریم که با دیگران چگونه رفتار کنیم(می توانیم دیگران را تحقیر کنیم ،همان طور که می توانیم آنها را بالا ببریم.می توانیم خود محور و بی ملاحظه باشیم،همان طور که می توانیم مودب و مهربان باشیم).

می توانیم در زمینه آنچه یاد می گیریم انتخاب کننده باشیم.(می توانیم یادگیری را یک وظیفه ناخوشایند بدانیم یا از آن برای بهتر شدن و بهبود خود استفاده کنیم .می توانیم راکد و بی حرکت بمانیم،می توانیم رشد کنیم و متحول شویم)

می توانیم موفقیتهای خود را در زندگی انتخاب کنیم.

آزادیم که نظام باورهایمان را خود انتخاب کنیم.

آزادیم تا هدف ها و مقاصد خود را انتخاب کنیم(می توانیم بی هدف و سرگردان از سمتی به سمت دیگر برویم،یا در زندگی خود در جستجوی معنا باشیم و بر اساس آن زندگی کنیم.می توانیم تنها برای راضی کردن خود زندگی کنیم یا هدف درخشان تری داشته باشیم تا ما را در درک بهتر زندگی یاری دهد)

منبع : http://zaymaran.blogfa.com

پی نوشت: من از اون دسته آدمهام که وقتی میخوام خرید کنم کلی میگردم و خودم رو خسته میکنم و بعدشم با خیال اینکه وای چه خرید محشری کردم تشریف میارم خونه. حالا منزل رسیدن من همان و تغییر نظر ناگهانیم واسه خریدی که کردم و کلی غصه خوردن همان! گویی کس دیگری جای من رفته بود خرید!خلاصه که تا بیام به اون چیز عادت کنم (البته اگه خدای نکرده تبدیل به دکور توی کمد نشه) کلی زمان میبره!

حالا سر این نخ رو بگیرید و  وارد ابعاد دیگه ی زندگیم بشید..با اجازتون تا حالا که ما ترجمه و کلاس خصوصی رو توی خونه داشتیم و یکی دو جا هم موقت تدریس میکردیم و کسی هم کشفمون نکرده بود! یهو در عرض یک هفته دو عدد پیشنهاد کاری خوب ارائه شده و که ما رو بدجوری با ابوی گرام درآویخته! یکی از این کارها در یک سازمان دولتی هستش و دیگری خصوصی اما خوب واقعا ارزش رفتن رو با توجه به علاقه ی خودم داره. حالا خانواده ی ما هم اومدن مثل خانواده های روشنفکر معایب و مزایای هر دو رو گفتن و بعدشم گفتن تصمیم با خودته! (البته میدونستم نظر همه کار دولتی هستش) من هم خوشحال و سرخوش کلی با اعضای گروه دوستان مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتره برم دنبال علاقم. چشمتون روز بد نبینه که موقع اعلام نتیجه پدر و مادر همچین هاج و واج موندن که دور از جونشون گفتم الآن خدای نکرده یکیشون سکته میزنه! آخه بابا وقتی میگین تصمیم با خودته دیگه چرا وقتی تصمیمم رو اعلام میکنم ماتتون میبره!!!!!سرتون رو درد نیارم چند روزه از هر فنی استفاده میکنم تا رضایتشون جلب بشه اما نمیشه. من هم با کمال افتخار قراره از شنبه برم سر همون کار مورد علاقمD:


ادامه مطلب
نوشته شده در 2012/1/17ساعت 4 PM توسط سایه| |

Design By : Night Melody